حاجى زين العابدين مراغه اى

77

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

ممالك ايران راه‌آهن عبارت از اين است كه آن را هم يك كومپانى بلژيك ساخته . هر چند خيلى بىنظم است ، اما خانه‌اش آباد ! از خر سوارى هزار مرتبه بهتر است . در ظرف يك ساعت به مقصد رسيده به زيارت آن مقام مقدس نايل گشتيم . پس از اداى نماز ، به تماشاى آن بقعهء پاك مشغول شده ، به علاوهء روحانيت معنوى ، ظاهرا نيز بناى بسيار مجلل و باشكوهى بود كه در طرز هندسى و آيينه‌بندى و نظافت اولين عبادت‌خانه‌اىست در ايران كه از تماشا و زيارت آن دلشاد شدم . قدرى نشستيم و به خواندن دعا و تلاوت قرآن مجيد ، وقت را گذرانديم . هنگام ناهار بيرون آمده در يك دكان بقالى قدرى سرشير و عسل گرفته خورديم . طرف عصرى باز با راه‌آهن به شهر برگشتيم و در ميان شهر ، در بازار و كاروانسراها ، مشغول تماشا و گردش شديم . بازارها و چهارسو بد نيست . كاروانسراها خوش طرح و آباد است ولى در هيچ‌جا از كومپانى و شراكت‌هاى بزرگ و بانك و كانتور - كه اسباب جمعيت و شكوه تجارت اين‌گونه شهرهاى بزرگ است - نشانى ديده نمىشد . گويى شهر از حيث تجارت ماتم‌زده است . بعضى دكان صرافى ديده شد ، دور نيست كه در ميانشان چند تن توانگر نيز باشد . ولى آن‌چه وفور داشت و به چشم خود ديديم كيسه كيسه ، خرمن خرمن ، پول سياه بود كه جهان را فراگرفته . اما پول طلا مانند كيمياست كه در تمام شهر نشانى از آن ديده نمىشود ، يا هيچ نيست و يا اين‌كه در ميان صندوق‌ها و يا زير خاك است . ابدا نظر همت عمومى به سوى اصلاح امور وطن معطوف نيست . هركس از بزرگ و كوچك و غنى و فقير و عالم و جاهل منفردا خر خود را مىچرانند . هيچ كس را پرواى ديگرى نيست . احدى از منافع مشتركهء وطن و ابناى وطن سخن نمىگويد ، گويى نه اين وطن از ايشان است و نه با يكديگر هم‌وطن‌اند . اما چيزى كه اسباب دل‌خوشى گشت ديده شدن مردمان نظامى در كوچه و بازار طهران است . تا اين‌جا در ايران كسى را نديده بوديم كه لباس نظامى دربرداشته باشد . لشكريان سواره و توپچيان ، حتى تلگرافچيان ، لباس مخصوص نظامى دارند . خصوصا صاحب‌منصبان قزاق و نفرات آن‌كه لباسشان بىكم و زياد ، چون قزاقان روس است ؛ ولى مىگويند اينان عبارت از يك فوج‌اند . بارى ، عصر تنگى بود ، به يوسف عمو گفتم كه بايد به جاى موعود رفت . با هم رفتيم . تا رسيديم دم در حاجى خان در زديم . حاجى خان خود پشت در آمده گفت : « بفرماييد ! » من دوبار سلام دادم . گفت : « سلام دوباره چرا ؟ »